به آسمان که رسیدند رو به ما گفتند: زمین چقدر حقیر است ای خاکی ها ...
یاس یعنی بوی دل بوی بهشت ××××××××××××××××××××××××××× یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبی إلا أن یُؤذَنَ لکم ... مادر ! همه می دانند که تو اجازه ندادی... ---------------------------------------------------------------------- ظهر الفساد فی البرّ و البحر بما کسبت أیدی الناس دنیا را به فساد کشید با همان دستی که ... و امروز صدای آن سیلی گوش زمین را کر کرده است . ---------------------------------------- لا یکلّف الله نفساً إلا وُسعها مادر! سینه ی تو چه وسعتی داشت ! وگرنه آتش بسیار گدازنده تر از آن بود که ... و ضربه بسیار شکننده تر از آن که ... --------------------------------------------- یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک ... والله یعصمک من الناس ای رسول من تو علی علیه السلام را به ولایت و وصایت معرفی کن ما تو را از فتنه های مردم محافظت می کنیم بازوی فاطمه هست نمی گذاریم به تو و رسالتت ضربه ای برسانند سینه ی دخترت همه ی این ضربه ها را خواهد گرفت ... --------------------------------------------------- تمشی علی استحیا... حالا فکر کن یک دستش را هم به دیوار گرفته باشد... --------------------------------------------- تمشی علی استحیا... حالا فکر کن کوچه هم باریک باشد... ------------------------------------------------ حجر/97 فقط خدا می داند که سینه ی تو از کدام یک بیشتر به تنگ آمد از نشستن او روی سینه ات یا بردن نام مادرت با زبان کثیفش... --------------------------------------------- مریم/۲۱،۲۲ اما این بار در شعله ور بود و او از شدت درد حمل پناهی جز دیوار نداشت... منبع :http://251.blogfa.com/ ضیافتهای عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثار خوشا پیدا شدن در عشق برای گم شدن دریا چه امیدی به این ساحل خوشا فریاد زیر آب خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن مرا یارای بودن نیست تو یاری کن مرا ... ای یار تو ای خاتون خواب من، من تن خسته را دریاب مرا همخانه کن تا صبح نوازش کن مرا تا خواب همیشه خواب تو دیدن دلیل بودن من بود چراغ راه بیداری اگر بود از تو روشن بود خوشا پیدا شدن در عشق برای گم شدن دریا خوشا خودسوزی عاشق مرا آتش زدی ای عشق خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن ...................................... ... سینه ام را سپــر تیــر ِبــلا می خواهم سر ِخودرا به سر ِنیزه جدا می خواهم گــر بدانم که شود دین پیمبــر جــاوید جان ِخود را به ره دین فـدا می خواهم ننهــم -من- ســر ِتسلیــم به درگاه ِیزید سـر ِتسلیــم به درگــاه ِخـدا می خواهم جان ِخود درره آزادگی ودین و شرف داده و پرچــم اســلام به پا می خواهم زنده می گــردد اگر دیــن خدا باخونم خون ِخودریخته درکرب وبلامی خواهم تشنـه آب نـِیَم جرعـه ای ازکوثـر بس خویش سیراب ازآن آب بقا می خواهم التماس دعا... بیفشان قطره ای اشکی که من هستم خریدارش ********** به کعبه گفتم. تو از خاکی من خاک. چرا باید به دور تو بگردم. ندا آمد. چو با پا آمدی باید بگردی. برو با دل بیا تا من بگردم ... التماس دعا دعایت می کنم، عاشق شوی روزی بفهمی زندگی بی عشق نازیباست دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها بخوانی نغمه ای با مهر دعایت می کنم، در آسمان سینه ات خورشید مهری رخ بتاباند دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی بیاید راه چشمت را سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی دعایت می کنم، روزی بفهمی گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا بخوانی خالق خود را اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور ببوسی سجده گاه خالق خود را دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی پیدا شوی در او دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و با او بگویی: بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست دعایت می کنم، روزی نسیمی خوشه اندیشه ات را گرد و خک غم بروباند کلام گرم محبوبی تو را عاشق کند بر نور دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی با موج های آبی دریا به رقص آیی و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی دعایت می کنم، روزی بفهمی در میان هستی بی انتها باید تو می بودی بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا برایت آرزو دارم که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد دعایت می کنم، عاشق شوی روزی بگیرد آن زبانت دست و پایت گم شود رخساره ات گلگون شود آهسته زیر لب بگویی، آمدم به هنگام سلام گرم محبوبت و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را ندانی کیستی معشوق عاشق؟ عاشق معشوق؟ آری، بگویی هیچ کس دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی ببندی کوله بارت را تو را در لحظه های روشن با او دعایت می کنم ای مهربان همراه تو هم ای خوب من گاهی دعایم کن... شعر از:کیوان شاهبداغی فرزند عزیزم: امیدوارم به خاطر کوتاهی هایی که در حقشون کردم منو ببخشن...
یاس یعنی فاطمه حیدر سرشت
یاس یعنی کمترین عمرِ جهان
یاس یعنی مادرِ صاحب زمان
یاس یعنی کوچه و آه و شرر
یک گل و یک غنچه با هم پشتِ در
یاس یعنی قوتِ دستِ علی
همدم رازِ دل و هستِ علی
یاس یعنی خانه داری نوجوان
مادری افتاده حال و نیمه جان
یاس یعنی شانه بر موی حجاب
ناله در بیداری و در وقت خواب
یاس یعنی حیدر و غسل و کفن
اشکِ چشمِ زینب و آه حسن
یاس یعنی یا حسینِ زیرِ لب
بوسه بر زیر گلویی نیمه شب
یاس یعنی انتقام از عاملین
سیلی محکم به روی قاتلین
یاس یعنی مهدی و وقتِ ظهور
انتقام از غاصبین پر غرور
یاس یعنی ما مدینه میرویم
با امیرِ بیقرینه میرویم
چه دریایی میان ماست خوشا دیدار ما در خواب
اگر خوابم اگر بیدار اگر مستم اگر هشیار
ضیافتهای عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثار
نه از دور و نه از نزدیک تو از خواب آمدی ای عشق
بیاور قطره ای اخلاص ،دریا کردنش با من
اگر درها به رویت بسته شد دل بَر مَکن بازآی
... در ِاین خانه دق الباب کن، وا کردنش با من
به من گو حاجت خود را اجابت می کنم آن را
طلب کن آنچه می خواهی، مهیا کردنش با من
اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت
تو توبه نامه را بنویس ،امضا کردنش با من
در دست اسرافیل بین ، صورش شده ساز و دُهُل
یوسف گرفته مِجمر و اسپند گردانی کند

اون موقع که من پیر میشم :
وقتی غذا میخورم به لباسهام نریزم ،یا لباسهایم را نتوانم تمیز کنم
اگر صدایم و حرفهایم برایت خوش نیاید و تو را خسته کند
از من برنجی ،حرص نخور ، سعی بر این داشته باش تا منو درک کنی
اون موقع که طفل بودی (بچه ) چند بار لباسهایت را عوض میکردم به یادت بینداز ....
وقتی که به حمام نمی روم منو دعوا و تحقیر نکن !
وقتی که خوابت نمی اومد ، چند ساعت برایت قصه گفتم را به یادت بیار ...
چیزهایی که تو دنیا اتفاق می افته من خبر ندارم از اون رو منو مسخره نکن که از این دنیا خبر نداری
وقتی پاهایم دیگر نمی توند راه برود ، دستهایت را به من بده و روزهای اول را به یادت بیار که تو را تپان - تپان راه رفت را یاد می دادمت
وقتی از دنیا خسته شده ام و دیگر نمی خواهم زنده بمانم می خواهم بمیرم را که میگم به من غضب نکن .
یک روز خودت میفهمی مرا .
به من کمک کن ،مثل کمکی که من به تو کردم ...
کمک کن که به راحتی این راه را به اتمام برسانم !
| Design By : Mihantheme |
