یارغار

به آسمان که رسیدند رو به ما گفتند: زمین چقدر حقیر است ای خاکی ها ...

 

  یاس یعنی بوی دل بوی بهشت


یاس یعنی فاطمه حیدر سرشت


یاس یعنی کمترین عمرِ جهان


یاس یعنی مادرِ صاحب زمان


یاس یعنی کوچه و آه و شرر


یک گل و یک غنچه با هم پشتِ در


یاس یعنی قوتِ دستِ علی


همدم رازِ دل و هستِ علی


یاس یعنی خانه داری نوجوان


مادری افتاده حال و نیمه جان


یاس یعنی شانه بر موی حجاب


ناله در بیداری و در وقت خواب


یاس یعنی حیدر و غسل و کفن


اشکِ چشمِ زینب و آه حسن


یاس یعنی یا حسینِ زیرِ لب


بوسه بر زیر گلویی نیمه شب


یاس یعنی انتقام از عاملین


سیلی محکم به روی قاتلین


یاس یعنی مهدی و وقتِ ظهور


انتقام از غاصبین پر غرور


یاس یعنی ما مدینه می‌رویم


با امیرِ بی‌قرینه می‌رویم

 

×××××××××××××××××××××××××××

 

 

یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبی إلا أن یُؤذَنَ لکم ...

 

مادر !

 

همه می دانند که تو اجازه ندادی...

 

----------------------------------------------------------------------

 

 

 

 

ظهر الفساد فی البرّ و البحر بما کسبت أیدی الناس

 

 

 

دنیا را به فساد کشید

 

با همان دستی که ...

 

و امروز صدای آن سیلی گوش زمین را کر کرده است .

 

----------------------------------------

 

لا یکلّف الله نفساً إلا وُسعها

 

 

 

مادر!

 

سینه ی تو چه وسعتی داشت !

 

وگرنه

 

آتش بسیار گدازنده تر از آن بود که ...

 

و ضربه

 

بسیار شکننده تر از آن که ...

 

---------------------------------------------

 

 

یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک ... والله یعصمک من الناس

 

 

 

ای رسول من

 

تو علی علیه السلام را به ولایت و وصایت معرفی کن

 

ما تو را از فتنه های مردم محافظت می کنیم

 

بازوی فاطمه هست

 

نمی گذاریم به تو و رسالتت ضربه ای برسانند

 

سینه ی دخترت همه ی این ضربه ها را خواهد گرفت ...

 

---------------------------------------------------

 

 

 

 

تمشی علی استحیا...

 

 

 

حالا فکر کن یک دستش را هم به دیوار گرفته باشد...

 

---------------------------------------------

 

 

تمشی علی استحیا...

 

 

 

حالا فکر کن کوچه هم باریک باشد...

 

------------------------------------------------

 

 

 

 

حجر/97

 

فقط خدا می داند که سینه ی تو از کدام یک بیشتر به تنگ آمد

 

از نشستن او روی سینه ات

 

یا بردن نام مادرت با زبان کثیفش...

 

---------------------------------------------

 

 

مریم/۲۱،۲۲

 

 

 

اما این بار

 

در شعله ور بود

 

و او از شدت درد حمل

 

پناهی جز دیوار نداشت...

 

 

 

منبع :http://251.blogfa.com/


نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

ضیافتهای عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثار

خوشا پیدا شدن در عشق برای گم شدن دریا

چه دریایی میان ماست خوشا دیدار ما در خواب

چه امیدی به این ساحل خوشا فریاد زیر آب

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن

خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن

اگر خوابم اگر بیدار اگر مستم اگر هشیار

مرا یارای بودن نیست تو یاری کن مرا ...

ای یار

تو ای خاتون خواب من، من تن خسته را دریاب

مرا همخانه کن تا صبح نوازش کن مرا تا خواب

همیشه خواب تو دیدن دلیل بودن من بود

چراغ راه بیداری اگر بود از تو روشن بود

ضیافتهای عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثار

خوشا پیدا شدن در عشق برای گم شدن دریا

نه از دور و نه از نزدیک تو از خواب آمدی ای عشق

خوشا خودسوزی عاشق مرا آتش زدی ای عشق

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن

خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن

......................................

...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

سینه ام را سپــر تیــر ِبــلا می خواهم

سر ِخودرا به سر ِنیزه جدا می خواهم

گــر بدانم که شود دین پیمبــر جــاوید

جان ِخود را به ره دین فـدا می خواهم

ننهــم -من- ســر ِتسلیــم به درگاه ِیزید

سـر ِتسلیــم به درگــاه ِخـدا می خواهم

جان ِخود درره آزادگی ودین و شرف

داده و پرچــم اســلام به پا می خواهم

زنده می گــردد اگر دیــن خدا باخونم

خون ِخودریخته درکرب وبلامی خواهم

تشنـه آب نـِیَم جرعـه ای ازکوثـر بس

خویش سیراب ازآن آب بقا می خواهم

  

التماس دعا...

(((http://sobh48.persianblog.ir))) 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٩ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

بیفشان قطره ای اشکی که من هستم خریدارش
بیاور قطره ای اخلاص ،دریا کردنش با من

اگر درها به رویت بسته شد دل بَر مَکن بازآی
... در ِاین خانه دق الباب کن، وا کردنش با من

به من گو حاجت خود را اجابت می کنم آن را
طلب کن آنچه می خواهی، مهیا کردنش با من

اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت

تو توبه نامه را بنویس ،امضا کردنش با من

**********

به کعبه گفتم. تو از خاکی من خاک. چرا باید به دور تو بگردم. ندا آمد. چو با پا آمدی باید بگردی. برو با دل بیا تا من بگردم ...

التماس دعا

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۱ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

امشب خدا لطف نهان خود هویدا میکند

 

امشب تفاخر فرش بس بر عرش أعلا میکند

 

امشب دو تا را جفت هم ، از صنع یکتا میکند

 

یعنی علی ماهِ رخ زهرا تماشا میکند

 

با چشم دل در صورت او سیر معنا میکند

 

امشب حسد بر خاکیان ، بی حد برند افلاکیان

 

خندان چمن ؛ رقصان دمن ؛ خوشدل زمین ؛ خرم زمان

 


در دست اسرافیل بین ، صورش شده ساز و دُهُل

 

با نور، دعوتنامه بفرستاده هادیّ سُبُل

 

امضا ، ز ختم المرسلین ؛ گیرندگان ، خیل رُسل

 

هر کس که آید همرهش نی دسته گل ؛ یک باغ گل

 

در آمد و شد اولیا، در رفت و آمد انبیا

 

ای غصّه و ای غم برو ؛ ای شوق و ای شادی بیا

  

از بهر این ساعت زمان لحظه شماری کرده است

 

وز بهر این وصلت زمین نابردباری کرده است

 

چشم فلک شب تا سحر اختر شماری کرده است

 

ایوب دهر از شوق امشب، بی قراری کرده است

 

دست خدا ، وجه خدا را خواستگاری کرده است

 

امشب علی ،آن عدل کل بر عق کل داماد شد

 

شاگرد ممتاز نَبی ، داماد بر استاد شد

  

خوان کرم مخلوق را دعوت به مهمانی کند

 

صد نعمت از رحمت خدا بر خلق ارزانی کند

 

وز طور موسی آمده تا آنکه در بانی کند

 

آید خلیل ،آرد ذبیحِ خود که قربانی کند

یوسف گرفته مِجمر و اسپند گردانی کند

 

کرّوبیان در هلهله، قدوسیان در همهمه

 

عیسی به دنبال علی، مریم کنار فاطمه

  

امشب به ملک اهل دل مولی الموالی ، والی است

 

بر سینه غم دست رد زن، شب موسم خوشحالی است

 

شام سیه بختی شد و روز همایون فالی است

 

کوثر،کنار ساقی کوثر علیّ عالی است

 

زهرا به خانه بخت شد، جای خدیجه خالی است

 

امشب به روی مرتضی ، لب های زهرا خنده کرد

 

آن دل گر از غم مرده بود، از خنده ی خود زنده کرد

 

میخانه باز و هرکسی جام مکیّف می زند

 

ناهید، پا می کوبد و تندر به کف دف می زند

 

رنگین کمان چون مشتری خود را در این صف می زند

 

لبخند وصل امشب چه خوش کوثر به مصحف می زند

 

آری نه تنها خاکیان ، هر آسمان کف می زند

 

منشین غمین امشب دلا، شادی دل کن بر ملا

 

خیز و مِس خود کن طلا ، آیینه ات را ده جلا

  

عقد علی و فاطمه در آسمان بسته شد

 

در آسمان بسته شد در کهکشان ها بسته شد

 

زین نرگس و سوسن دگر چشم و زبان بسته شد

 

راه یقین ها باز شد ، پای گمان ها بسته شد

 

بازاریان حُسن را ، دیگر دکان ها بسته شد

 

خورشید و ماه و آسمان،آیینه گردانی کنند

 

چون در زمین خورشید و ماهی نورافشانی کنند

 

بزمی که حق آراسته الحق تماشایی بُوَد

 

جبریل مأمورست و فکر مجلس آرایی بود

 

میکال از عرش آمده گرم پذیرایی بود

 

چشم کواکب خیره گر از چرخ مینایی بود

 

درشهر یثرب لاجرم، خوش گِرد هم آیی بُوَد

 

خیل مَلک از عرش ، سوی فرش فرش آورده اند

 

بهر جلوس انبیا پَرهای خود گسترده اند

  

امشب زشادی هر وجودی خویش را گم کند

 

گردون تماشای زمین با چشم اَنجُم می کند

 

دریای لطف سرمدی ، بی حد تلاطم می کند

 

اهل زمین را آسمان غرق تَنَعُّم می کند

 

هر غنچه بهر وا شدن چون گل تبسم می کند

 

امشب که گاه شادی بی حدّ و بی اندازه شد

 

با دست جانان دفتر عشق علی ، شیرازه شد

  

امشب صدف، بر گوهری ، یک بحر گوهر می دهد

 

یک گوهر اما از دو عالم پر بهاتر می دهد

 

صرّاف کل ، دردانه ای بر دُرج حیدر می دهد

 

خود دست دختر را پدر بر دست شوهر می دهد؟

 

نی نِی ، فلک خورشید را بر ماه انور می دهد؟

 

تبریک گو بر مصطفی جبریل از دادار شد

 

زهرا امانت باشد و حیدر امانت دار شد

  

امشب علی در خانه خود شمع محفل می برد

 

کشتی عصمت ، نا خدا را سوی ساحل می برد

 

مشکل گشای عالمی، حل مسائل می برد

 

انسان کامل را ببین ، با خود مکمل می برد

 

هم آن به این دل می دهد ؛ هم این از آن دل می برد

 

با نغمه ی جادویی اش ، داوود مداحی می کند

 

با خامه مانی کِی توان این نقش طراحی کند

  

چشمی ندیده در زمین در هر زمان مانندشان

 

خورشید و مه تبریک گو بر وصلت و پیوندشان

 

شادی زهرا و علی پیداست از لبخندشان

 

لبخندشان دارد نشان از خاطر خرسندشان

 

شیعه مبارک باد گو ، بر یازده فرزندشان

 

ای شیعه ، دست افشان شو وتبریک بر دلها بگو

 

بر پای خیز و تهنیت بر مهدی زهرا بگو

 

ای ساقی کوثر کنار خود بهشتی رو ببین

 

قامت قیامت را نگر طوبا ببین مینو ببین

 

زین پس هلال خویش را در آن خَم ابرو ببین

 

هم روز را در چهره او ، هم شب را در آن گیسو ببین

 

هم لاله زار رو ببین ، هم نافه بارِ مو ببین

 

هر چند ماهِ رُخ عیان امشب به تو آسان کند

 

روزی رسد کز چشم تو رُخسار خود پنهان کند

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٧ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن

گردشـــی در کوچــه باغ راز کن

 هر که عشقش در تماشا نقش بست

عینک بد بینی خود را شکسـت

علـت عـاشــــق ز عـلتــها جــداســـت

عشق اسطرلاب اسرار خداست

 من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام

درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام

 دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها

می تپــد دل در شمیــــم یاسها

زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست

زندگی باغ تماشـــای خداست

گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود

می تواند زشــت هم زیبا شــود

 حال من، در شهر احسـاسم گم است

حال من، عشق تمام مردم است

زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا

صبـــح هـا، لبـخند هـا، آوازهـــا

 ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من

ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن

با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود

مثنوی هایـم همــه نو می شـود

 حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد

واژه هایـم بوی بـاران می دهـــد...

...
 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٥ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی 

بفهمی زندگی بی عشق نازیباست 

دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی 

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی 

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها 

بخوانی نغمه ای با مهر 

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات 

خورشید مهری رخ بتاباند 

دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی 

بیاید راه چشمت را 

سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر 

دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی 

با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را 

دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا 

تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری 

و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد 

مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی 

دعایت می کنم، روزی بفهمی 

گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است 

دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد 

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست 

شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا 

بخوانی خالق خود را 

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور 

ببوسی سجده گاه خالق خود را 

دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی 

پیدا شوی در او 

دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و 

با او بگویی: 

بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست 

دعایت می کنم، روزی 

نسیمی خوشه اندیشه ات را 

گرد و خک غم بروباند 

کلام گرم محبوبی 

تو را عاشق کند بر نور 

دعایت می کنم،  وقتی به دریا می رسی 

با موج های آبی دریا به رقص آیی 

و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی 

بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی 

به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی 

دعایت می کنم، روزی بفهمی 

در میان هستی بی انتها باید تو می بودی 

بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا 

برایت آرزو دارم 

که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو 

اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد 

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی 

بگیرد آن زبانت 

دست و پایت گم شود 

رخساره ات گلگون شود 

آهسته زیر لب بگویی، آمدم 

به هنگام سلام گرم محبوبت 

و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را 

ندانی کیستی 

معشوق عاشق؟ 

عاشق معشوق؟ 

آری، بگویی هیچ کس 

دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی 

ببندی کوله بارت را 

تو را در لحظه های روشن با او 

دعایت می کنم ای مهربان همراه 

تو هم ای خوب من 

گاهی دعایم کن...

 

 

 شعر از:کیوان شاهبداغی

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳٠ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

فرزند عزیزم:
اون موقع که من پیر میشم :
وقتی غذا میخورم به لباسهام نریزم ،یا لباسهایم را نتوانم تمیز کنم
اگر صدایم و حرفهایم برایت خوش نیاید و تو را خسته کند
از من برنجی ،حرص نخور ، سعی بر این داشته باش تا منو درک کنی
اون موقع که طفل بودی (بچه ) چند بار لباسهایت را عوض میکردم به یادت بینداز ....
وقتی که به حمام نمی روم منو دعوا و تحقیر نکن !
وقتی که خوابت نمی اومد ، چند ساعت برایت قصه گفتم را به یادت بیار ...
چیزهایی که تو دنیا اتفاق می افته من خبر ندارم از اون رو منو مسخره نکن که از این دنیا خبر نداری
وقتی پاهایم دیگر نمی توند راه برود ، دستهایت را به من بده و روزهای اول را به یادت بیار که تو را تپان - تپان راه رفت را یاد می دادمت
وقتی از دنیا خسته شده ام و دیگر نمی خواهم زنده بمانم می خواهم بمیرم را که میگم به من غضب نکن .
یک روز خودت میفهمی مرا .
به من کمک کن ،مثل کمکی که من به تو کردم ...
کمک کن که به راحتی این راه را به اتمام برسانم !


امیدوارم به خاطر کوتاهی هایی که در حقشون کردم منو ببخشن...


نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳٠ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme